دل نوشته های نیلوفری من...

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو****چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع

 

نمیدانم دعا هیچ اثری دارد یا خیر.فقط میدانم چشمان ورم کرده من حاکی از این است که ...تمام رنج و محنت دنیا را بر قلب مریضم احساس می کنم .چگونه بخوانمت وقتی نمی خوانیم؟چگونه پاسخ قلب رمیده ام را خواهی داد؟با بزرگیت؟؟!!چگونه تسلیم سرنوشت نباشم وقتی مرا به هر سو میکشاند؟؟!!چگونه سیل اشکم را سد میبندی؟؟!!هوای آلوده شهرم آزارم میدهد... دیگر از چه بگویم ،حرفهایم همه ناله و دعا !!!پس استجابت کجاست؟؟!!چقدر خواب آلوده ام ،نمیدانی دلم هوای قبر پدر بزرگم را کرده ...به چشمان بسته شده به سنگش نگاه کنم و زار زار برایش گریه کنم چون می گویند او پیش خداست و من سوگلی پدر بزرگم...هر چه بزرگ تر میشوم فکر می کنم اوضاع بهتر میشود ،نمیشود.. فکر نمیکنی رنج آور ترین پروسه هستی بزرگ شدن است؟ .به خواهر زاده ام می گویم آرزو نکند بزرگ شود ،در دنیای بچگی تصورش بر این است که هر که بزرگ شود عروس میشود و بی صبرانه عروس شدنش را روز شماری میکند .نمیداند بزرگ شدن چه رنجیست...عروس شدن کلک دنیاست و بس ...


نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391 ساعت 06:21 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

http://nilofar62.persiangig.com/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87.jpg

گفته بودی برایت نامه ای بنویسم.

شاید تقصیر من است که گاهی با تو از دلم حرف نزدم و حالا دلت هوای درد دلی

مکتوب کرده.

ا َه یادم رفت بگویمت سلام.

 اگر از حال من میپرسی ، من خوب نیستم . مدتهاست دلم گرفته است ، کسی خبر ندارد در دلم  چه بَلواییست . روزنه ها یکی یکی بسته می شوند و هوایی برای تنفسم باقی نمی ماند . سرم که گیج میرود از این حال و هوا ، مرحمی ندارم که بر زخم تنهاییم بنهم . می دانم گاهی وقتها قسی می شوم ...تو به خوبی خودت ببخش . گاهی که فرو میروم درون محبس  تنهاییم ، می بینم چه تقلا میکنی بیرونم بیاوری ، می دانم گاهی وقتها قسی می شوم...هم نشینم میشوی سکوتم شکسته نمیشود ، هم صحبتم می شوی ...هم سفرم میشوی...شکسته نمیشود این بغض هزار ساله . می دانم گاهی وقتها قسی می شوم...

 می دانم نامه ام غمنامه ای ست غریب،اما بگذار تا بگویم از خودم ،

 قلبم فسرده است درون بقچه دلم وَ درد می کند مدام.

فکرم که هیچ مپرس ...دستم که منجمد ،

 روحم ، تعریف نمیکنم از خودم ولی بزرگ ،

آنقدر بزرگ که دیگر جا نمیشوم  به تن ،

حاشا نمیکنم که فکر رفتنم .

باز هم بگویم از خودم؟!

شکایت نمیکنم ...من همیشه قانعم ...

شاید بس است برای بار اولم ...

هر چه گفتم و نوشته ام به جای خود ،تو شاد باش و خوب ...

نرگس -الف(رها)


نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 08:26 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

اولین انشایی که توی مدرسه نوشتم در مورد مادر بود.بعدش اونو روز مادر به مامانم هدیه دادم.یادمه وقتی خوندش اشک توی چشماش جمع شده بود.یادم نیست اون روز چی نوشتم .فقط میدونم نمیشه توی این روز چیزی ننوشت.م ادر ..

چقدر آغـــــــوشت گــــــــــرم است.

هنوز امــــــــن ترین جای دنیا ست.

هنوز شب که خواب بد میبینم به آغـــــــــــوشت مهاجرت می کنم.

هنوز مهربانی دستــــــــــــــانت مثل روز نو زادی ام تازگی دارد.

هر روز عاشــــــــــــــــق ترت می شوم.

هر صبح و شام برایت آرزوی بقــــــــــــــاء می کنم.

می دانم ، از خود خواهی است !

چقدر دوست دارم مـــــــــــــــــادر شوم...

فقط بخاطر توست...

چقدر زیبایی ، نامـــت ، چشمــــانت ، دستــــانت ، دامــــانت ، مهـــــرت ، تمام سلولهایت.

هنوز خرابکاری هایم را چشم پوشی می کنی.

مرحـــم دردهایم،محرم اســرارم،سنگ صبـــورم،رفیق زندگی ام،

مونس شبهای سردم ، تنها امیــــد زیستنم:

                «چقدر وقتی میبینم پیر می شوی گـــــریه می کنم»

چقدر دوست دارم مــــــــــــــــادر شوم...

                  چقدر دوست دارم...

چقدر اشـــــــــک هایم را که پاک میکنی خوب است.

می دانی : هنوز هم مثل روزهای اول مدرسه

     از خانه که خارج می شوم دلم بهــــــانه ات را می گیرد!!

و تو خوب میدانی : بی تو ثانیه هایم فنــــــــــاست ،

                                            بمـــــــــــــان با من...

                                               همیشــــــــــــه ...

نرگس -الف (رها)


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ساعت 09:27 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

مـــهــــر نگاهی که شکنجه گرٍ من است

گاهی که نَه

                 هر شب

                             می نَوازدم!

دلـــم می گیرد.

از آسمانی که ابر می شود و نمی بارد

از پرستوهایٍ مهاجری که می آیند وُ

                              صدایشان فَلک را پُـــر می کند

اما برایم نشان بهـــار نمی آورند!

« بال های تَوسلـــــم شکسته است »

صبـــور تَر که می شوم

                      دلـــــم

                               برای خواب های پریشانیَــــم

                                                            « می ســـــوزد!»

پلک بر هم می نَهَـــــم !...

        به خوابم بیــــــا!...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت 1391 ساعت 02:58 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

 

وقتی با فکرت صدایم می زنی

انگار تمام ناقوسهای دنیا نام مرا «آهنگ» می زنند

هٍی تکه پاره های قلبم را شخم میزنی !

و حالا چقدر شاعر شده ام...

خداحافظ تمام لحظه های دورٍ نزدیک

خداحافظ کوچه خاطراتم

و دیگر هیچ وقت از تو گذر نخواهم کرد

                      می دانم « کوچه ها وفا ندارند! »

به رسم معرفت فاتحه ای نثارشان کرده ام

دوباره گریه کرده ام ...

سهم من از اشک، از حماقت چقدر است ،بگو نقداً بپردازم...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین 1391 ساعت 07:49 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

 

پهناور سکوتم فرو ریخت

اشکهام پنهان ٍ چشم های سوخته ، می شکند

بشمار سه ، دنیا چه کوچک در مشت جا می شود .

      و فوت می کنی

                           قاصدک دنیای باز شده

تا مکث می کنی...

همه چیز تمام می شود.

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 06:31 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

خیلی دلم میخواست با کسی صحبت کنم ، دلم حال و هوای خاصی داشت،سر از اوضاع و احوال خودم در نمی آوردم!توی همین احوالات غوطه میخوردم که کسی یه شماره داد و گفت اینجا میتونی صحبت کنی و راحت باشی!شماره رو سیو کردم و بعد یک ساعتی رفتم توی اتاقم و شماره رو گرفتم ...چندین بار شماره رو گرفتم تا تونستم صحبت کنم...الان خیلی حالم خوبه شاااارژژژژ.میتونی امتحان کنی(اگه مشکلی توی تماس داشتی یادداشت بزار تا بگم چکار کنی)


نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1391 ساعت 12:00 ق.ظ توسط نرگس الف نظرات |

سیب.عشق.خداااااااااااااااااااااااا 

به آرومی ورق می زنم،یک ، دو ، سه ،..اه بازم قاطی کردم ،دوباره ،دوباره و بازم دوباره.هر چی میشمارم وسطاش که میرسم به هم مبریزه،کلاً همه حساب کتابهام به هم ریخته.امسال چند روز بود؟یک دو سه ...از خواهرم میپرسم و اون جواب میده سیصدوشصت و پنج روز .اما هنوزم نتونستم بشمارمش،هر چی هست رقم روزا از رقم برنامه های به انجام رسیده من خیلی کمتره،شاید افسرده تر شدم...واسه تنها چیزی که هیچ برنامه ای نریخته بودم همین دپرس شدن بود،احساس آدما همیشه همه برنامه ها رو خراب می کنه،شاید یادداشت بعدی توی سال نو باشه شایدم...از کنار خیابون میگذشتم که یه پیرمرده واسه خودش یه بساط کوچیک درست کرده بود و عروسکهای بافتنی می فروخت،چقدر یاد بچه گی هام افتادم آخه منم یکی از این عروسکها داشتم،فکر کردم یعنی هنوزم کسی هست که این عروسکها رو بخره؟یا هنوز بچه ای وجود داره که از بین این همه عروسکهای رنگارنگ با این عروسکها بازی کنه؟بعدش به خودم نهیب زدم هی دختر خیلی ها هستن که این شب عید هیچ دلخوشی ندارن و خیلی از بابا ها هستن که این روزا و شبا که همه خوشحال خرید عید هستن شرمنده خانوادشون هستن و این عروسک محقر بافتنی میتونه دنیای یه دختر بچه باشه.هیچ وقت روزای پایانی سال بازار نمیرفتم و خریدم رو موکول می کردم به اواخر فروردین ،همیشه قلبم می سوخت وقتی یه بابا رو میدیدم که چند تا بچه قد و نیم قد دورو برش بودن و فقط به ویترین مغازه ها خیره میشدن و جرات پا گذاشتن توی مغازه رو نداشتن.وای خیلی درد ناکه ،حد اقل برای من.میگن یه روزی میاد که هیچ کسی گرسنه و بیچاره نیست و همه دلها شاده...همیشه دعا میکنم زودتر اون روزا برسه

بعضی وقتا یه چیزی مثل آبشار از احساسم سرازیر میشه و سعی می کنم یادداشت کنم و مثل الان:

من از تارک نقره ای آغوش نگاهی بلند

تکیده شدم...

بر کران شکاف های خشکیده ی

            مزرعه ی ،نمی دانم کدامین بذر آفت زده!!

بخدا دهانم بوی سیب نمیدهد...

گناه که(کی)به گوشه دامان پاکم نوشته شد؟!

مسیر بعدی ام از اینجا به دوزخ است!

«بهشت کجاست؟؟»

«رها»نرگس -الف


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 11:22 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

بعد از یک عالمه یادداشت و میل و نظر های متفاوت در مورد اینکه وبلاگم خیلی غمگینه و آهنگ زمینه رو حتما عوض کنم،و از اونجایی که من به نظر دوستای گلم که ممکنه دقایقی از وقت عزیزشون رو اینجا سپری کنن کاملا احترام میزارم سعی کردم آهنگ جدیدی رو جایگزین آهنگ قبلی کنم .نه انتظار یک آهنگ شاد رو نداشته باشید...آهنگ شاد هزارتا لازم و ملزوم داره که متاسفانه...

من عاشق شنیدن صدای پیانو هستم ،چند روز پیش توی لابی هتل هما نشسته بودم که آقایی که اونجا پیانو می نواخت این قطعه رو اجرا کرد...راستش تا چند دقیقه پیش لب تا لب لبریز از احساسات درگیر کننده بودم ولی این قطعه احساسی که مثل یک اسب سرکش شیهه میکشید و سم هاشو به دیواره های دلم میکوبید آروم کرد و الان...من هم از اونجایی که خیلی لذت بردم این قطعه رو انتخاب کردم تا شما هم لذت ببرید.

راستی کی و کجا قراره من آروم و قرار بگیرم؟؟!!

شب بخیر،خوابهای خوب ببینی...


نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390 ساعت 08:39 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

داستان از اونجایی شروع شد که آقای بوووق( به قول سانسورهای برنامه های تلویزیون) یکی از مدیرهای اداره بووووق(اداره ما) هوس درخواست یه نیروی جدید از یه قسمت دیگه زد به سرش و قرعه فال به نام منه بیچاره زدند...چون من خیلی اکراه داشتم که به جای جدید برم قرار شد یک هفته ای رو بصورت آزمایشی تا شرایط محیط جدید بیاد دستم و بعد فکرامو کنم ،اونجا مشغول  باشم.دو سه روزی رفتم و اومدم و حسابی محیط جدید دلم رو زده بود و دنبال یه بهونه می گشتم  تا برگردم جای قبلی. یه روز که داشتم بر میگشتم خونه چشمت روز بد نبینه ...تصادف کردم و دستم شکست و 2 هفته مرخصی استعلاجی بهترین بهانه ای بود تا رخت از محیط جدید بربندم و به دیار قبلی برگردم.

خلاصه عدو شد سبب خیر و من برگشتم محل کار قبلی.انجام کارهای روزمره با وجود یک دست خیلی سخت بود .و خیلی عصبی می شدم خصوصاً اینکه توی حمام رفتن هم مشکل داشتم و توی تمام این مدت به امر شریف گربه شور کردن خودم مشغول بودم.خلاصه ...دو هفته ای نگذشته بود که دیگه خسته از حموم کردنای نصفه و نیمه و لباس های تکراری پوشیدن و ...آخه میدونی دستم توی آستین هیچ کدوم از لباسهام نمیرفت و همین هم خیلی عصبیترم میکرد.جمعه ظهر که از کلاس زبان برگشتم رفتم توی آشپزخونه و قند شکن رو برداشتم و افتادم به بخت گچ بی نوا اما مگه این گچ باز میشد؟؟!!! چنان محکم بود که با اره و تیشه و کلنگ افتادم به جون دستم ، پس از گذشت چندی نیروی کمکی متشکل از پدر خانواده ، مادر خانواده ، داماد خانواده به میدان کارزار وارد شدند و با هزار مکافات و سلام و صلوات گچ دستم رو باز کردیممممم.

بعد از مراسم کشتی کج با گچ اونم از نوع پلاستیک فشرده ، دیدم ای دل غافل چه نقشه ها که نکشیده بودم واسه موقعی که دستم باز شد اما چه نشستی که دستم کاملا بی حس بود...خودم دست به کار شدم و با ماساژور و نمیدونم انواع و اقسام روغنها و ...دستم رو کمی به حالت عادی برگردوندم.حالا دیگه باید به امر خطیری که بخاطرش این همه به خودم ذلالت  داده بودم می پرداختم.یه راست رفتم توی حمام و دلی از عزا در آوردم و ساعاتی چند توی حمام الکی گذرونی کردم و مثل آدمهایی که صد ساله آب ندیدن ندید بدید بازی در آوردم...وای که چه نعمتیه آب و دوش و شیر مخلوط و ...

و حالا که نه ،همیشه من خدا رو شاکر بودم بخاطر سلامتیم.هر وقت جایی ادمی رو میبینم که نقص عضو داره یا بیماره بلافاصله در هر حالی باشم سرم رو بالا میکنم و میگم الهی شکر.هر وقت خوشحالم و میبینم بقیه غصه دارن سرم رو بالا می کنم و میگم الهی شکر.و هر وقت که غصه دارم و میبینم کسی غصه ای بزرگتر داره سرم رو بالا می کنم و میگم الهی شکر...

خدا جون خیلی دوستت دارم که من سالمم دو تا چشم دارم که همه دنیا رو میبینه هم زیباییهارو هم زشتی ها رو مهمتر از همه میتونه این دو تا رو از هم تمیز بده،خدا یا تو رو  شکر که دوتا گوش دارم  که هر روز صبح با صدای مادرم از خواب بیدار میشم،خدا یا تو رو  شکر که زبونی دارم که وقت و بی وقت گوش تو رو درد میاره ،خلاصه واسه همه چیز خدایا تو رو شکر...


نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1390 ساعت 11:50 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

حال عجیب و پر استرسی دارم.مدام از استرس دستام یخ می کنه و تپش قلبم بالا میره، خودم رو با حرفای امیدوار کننده ای که زیر لب زمزمه می کنم آروم می کنم ، از صبح توی اداره سرم خیلی شلوغ بود اما هیچ کدوم نتونستن منو از فکر و استرس نجات بدن ، همینطور که کارهام رو انجام میدم به جزوه هام نگاه می کنم ومثل آنتن موبایل که هی میره و میاد ،فکرای پراکنده توی سرم هی میره و میاد .چند شب پیش گذری توی کانال کانال کردن تلویزیون یه برنامه توجهم رو جلب کرد و توی همون کانال متوقف شدم.توی اون برنامه یه شعری رو مجری برنامه دکلمه کرد که خیلی برام جالب بود و یک مصرعش از صبح مثل ملخ هی میپره توی ذهنم و هی میره...

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
 
تا کاج جشن‏های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

شاعر : فاضل نظری


نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 02:01 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

چقدر سردم است

چکمه های تنهایی ام خیس باران

به بهانه های دلتنگی سیاه و خاکستری

سالها لرزیدم...

راستی:

زبان مادری ام کو تا ترانه بسرایم؟

کاش دو ساله می شدم

کاش...

نرگس -الف(رها)


نوشته شده در شنبه 12 آذر 1390 ساعت 05:16 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

 

نگاه کن منِ (منه)مَنگ خوابهای پریشان

دلتنگ گیجاگیج وا پسین لحظه های نبودن

تحملم تمام میشود

                   " نیاز روزهای مبادا "

نگاه که می کنم،مبادا اینجاست و منِ(منه) بی تحمل !

چشم هام خسته ی اشک

پریشان روزهای وصال

          و دیگر هیچ...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در دوشنبه 16 آبان 1390 ساعت 06:24 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

همیشه با خود می گفتم چه می شود اگر کسی فراموش شود و چه دهشتناک و چه فاجعه ی مهیبی ست که یک شخص میان جمعی بزرگ فراموش شود.اکنون درک می کنم و این باور درونم ریشه دوانده است که :آری می شود کسی فراموش شود ،کسی میان جمعی 70میلیون نفر ی که نه !میان تمام دنیا فراموش شود !!نسیان فرایند افسرده کننده ایست که نتیجه اش روح و روان شخص فراموش شده را نوازش می دهد و چه نوازشی می شوم این روزها...

صبح بیدار می شوی و بیدار نشده باشی!با افراد مراوده داشته باشی و نداشته...،ذهن آدمیان پر مشغله است .مشغله ای که حتی عزیزانشان را از خاطرشان محو می کند .روزی عزیزی و روزی دیگر ...

نمی دانم روزگاری که این احساس را تجربه می کنم تکرار شدنی ست یا ...،مغز انسانها آفرینشی عجیب است ، چه می شود که n سلول عصبی که عهده دار مسئولیت های متنوعی ست که جزئی از آن حفظ خاطرات و و اتفاقات گذشته و بایگانی حوادث است چه می شود که بر اثر جهشی عجیب قلب و روح انسانها را تحت تاثیر قرار داده و اینچنین روح انسانها را خالی می کند.

من،من را فراموش نکرده ام و تمامی عزیزانی که در زندگی دارم و داشته ام و حالا ندارم ...

" من نسیان را فراموش کرده ام "

با خود زمزمه می کنم:

دویده ام به زیر پائیزی برگ

کبود و گرگ و میش دلم را

به خاطر نمی آورم

هوا سوز دارد ، نسیان بیشتر !

بغض سالیان خزانم شانه می خواهد...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390 ساعت 08:32 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

Image Detail 

تولد من که می آید (1388)

امروز تولدمن است.
امروز من یکسال بزرگتر شده ام.
امروز من پیر شده ام،موهایم سفید شده است و صورتم پیر شده.
امروزمثل همه سالها من غمگین هستم.
امروز مثل همه تولد های پیش من تنها هستم وغصه میخورم.
تولد من که می آید هیچ کس نمیفهمد، تولد من خیلی آرام می آید و آرام تر میرود.
تولد من که می شود دوستانم یادشان می رود که من بدنیا آمده ام .
تولد من که می آید همه یادشان میرود که من آمده ام ولی برای آمدن باران دعا می کنند.
همه دل من را میشکنند اما برای دل شکسته دیگران دعا می کنند.
تولد من رنگی ندارد،بویی ندارد،کیکی ندارد، شمعی ندارد.
تولد من که می شود دچار افسردگی می شوم .
هدیه تولد من یک مداد است، یک مدادی که نوکش شکسته است و هیچ رنگی ندارد.
خدا هم به من هدیه تولد نمی دهد.
تولد من را خدا هم دوست ندارد.
شاید خدا یادش رفته که من به دنیا آمدم.
شاید سال دیگر خدا به من هدیه تولدم را بدهد،
ولی باید جبران این همه سال  که هدیه نداده را بکند.
میدانم شاید هم جبران نکند،

شاید هیچوقت یادش نیاید که من بدنیا آمده ام.

...

...

1390/6/26

امروز دوباره تولد من است.

امسال هم مثل هر سال کیک تولد ندارم

شاید چون شمع ندارم تا فوت کنم آرزوهایم برآورده نشده می ماند؟؟!!

امسال یک چروک به پیشانی ام اضافه شده و چند تار موی سپید ...

تارهای سپید را دوست دارم،رنگشان نمیکنم،کوتاهشان نمیکنم

آنقدر میگذارم بمانند تا آخر خدا هدیه تولدم را بدهد.

امسال مداد رنگی هایم هم نوکشان شکسته و رنگی ندارم تا اطراف نوشته هایم را گل گلی کنم..

امروز تولد من است

تولد من رنگی ندارد ، بویی ندارد

هدیه تولد من نگاههای خسته ای هستند که از آینه به چشمانم می کنم

امروز تولد من است ،اصلا یادت هست؟

آهااااای، کیک نمیخاهم،شمع نمیخواهم،هدیه گران قیمتی نمیخواهم

نه...خودت بهتر میدانی چه می خواهم

خدا یاخواهش می کنم کمی فکر کن ، شاید مرا بخاطر آوری...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در جمعه 25 شهریور 1390 ساعت 10:02 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

به نام خدا

سلام.بعد از این همه مدت سکوت باید یه سلام احوالپرسی جانانه با وبلاگم بکنم که خیلی از دستم دلگیره و باهام قهر کرده.هر چقدر هم نازشو میکشم بازم روشو اونور می کنه و نمیزاره چیزی بنویسم.بعد کلی منت کشی دارم یه چیزایی می نویسم.ماه مبارک تمام شد و چند روز تعطیلی هم.من مضطرب آزمونی که چند روز آینده دارم هستم و نمیدونم دارم درس میخونم یا حین درس خوندن به مسائل دیگه فکر می کنم.فقط میدونم که این آزمون برام حیاتیه.تمام غروب های ماه مبارک رو دعا کردم تا نتیجه بگیرم.راستش امسال قصد عبادت نداشتم مخصوصا شبای قدر.اما خب دلم نیومد صحبت نکنم ،اخه اصولا من آدمی نیستم که حرفم رو توی دلم نگه دارم .حالا که ماه رمضون تموم شده و ...من از اون ادمهایی هستم که نمیتونم با کسی قهر بمونم و زود خودم رو ضایع می کنم.

اگه کارم نتیجه بده واسه همیشه از اینجا میرم و توی یک هوای دیگه اینجا توی وبلاگم مینویسم.توی چند روز آینده باید واسه امتحانم برم تهران و بعدشم دوباره یه سفر دیگه.فقط خدا کنه بیهوده نباشه.مرغ آمین کوشی؟اگه این دوروبرایی بگو آمین و کار منو راه بنداز....

این روزها بیشتر از همیشه تنهایی اذیتم می کنه و فکرمو مشغول میکنه.چند روز دیگه تولدمه و من اصلا روز تولدم رو دوست ندارم.انگار غم عالم روی سرم فرود میاد.

با خودم این شعر رو میخوندم که نمیدونم شاعرش کی هست:

  من نه عاشق هستم
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و تنهایی یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
من خودم هستم و یک دنیا ذکر
که درونم لبریز
شده از شعر حقیقت جویی

من خودم هستم و هم زیبایم
من خودم هستم و پا بر جایم

من دلم می خواهد
ساعتی غرق درونم باشم
عاری از عاطفه ها
تهی از موج سراب
دورتر از رفقا
خالی از هرچه فِراق
من نه عاشق هستم
نه حزین ِ غم ِ تنهایی ها
من نه عاشق هستم
ونه محتاج نوازش یا مهر

من دلم تنگ خودم گشته و بس
مَنِشینید کنارم
پیِ دلجویی و خوش گفتاری
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد

من نه عاشق هستم
ونه محتاج ِ عشق
من خودم هستم و مِی
با دلم هستم و هم سازیِ نِی
مستی ام را نپرانید به یک جمله....«هی!»


نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 09:18 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

سلام.نمیدونم بعد این غیبت طولانی الان چی باید بنویسم.اما فکرمی کنم دایره لغاتم خیلی تنگ تر شده و کلمات با ذهنم قهر کردن.حتی با خودم هم که فکر می کنم کلمات مبهم و عجیب به نظر می رسن.احساس می کنم دوست دارم مدتی صحبت نکنم.من همیشه از نعمات خداوند سپاسگذار بودم اما بعضی مواقع ارزو می کنم که ای کاش کر و لال بودم.توی این مدت ذهنم آماج افکار گوناگون بوده ، ذهنم بن بست افکار بی پایان شده که همینجور اخر بن بست وول وول میخورن و همدیگه رو هل میدن اما هیچ کدوم راه خروجی پیدا نمی کنن. با خودم زمزمه می کنم :

 یک ،

     دو ،

        سه ،

          چهار ،

     صدای آتش می دهد

   دایره وار متولد می شوم

             به روی آسمان کنار زحل

و فرو می روم درون شفیره ام

                   " زنانه وار"

خلسه ی پاهای  " انتقام "

گرم هابیل نگاه زنگاری نبی روزگار هزار و چند...

    موعظه می کند جماعت هیچ کس را

        و می شماردمان...

                            یک ، دو ، سه ، چهار ،

" قلبم صدای خون می دهد "

نرگس-الف(رها)

 


نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 02:50 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

امروز تولد توست

نیستی و نیستم تا طرب کنیم

ققنوس خیالم چه صادقانه پرکشیده بود تا امروز

شمع بیاورم ،فوت کنی...

ساغر بیاورم ،نوش کنی...

میان تکه سنگ های ویرانه ی آرزوهام

امروز پر از گرد و غبار

میان تکه های عرق کرده ی زخمی

هنوز میان خاطر معصومم سوت می کشد...

کاش فراموش شود...

کاش...

نرگس-الف(رها)


نوشته شده در یکشنبه 26 تیر 1390 ساعت 10:57 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

                                                

اگر در کهکشانی دور

دلی ، یک لحظه در صد سال ،

                           یاد من کند بی شک ،

دل من ، در تمام لحظه های عمر ،

به یادش می تپد ، پر شور. ( فریدون مشیری )

"خاک پایت توتیای چشم"

 


نوشته شده در یکشنبه 12 تیر 1390 ساعت 04:21 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |

دیروز خیلی دلم گرفته بود و نمیتونستم توی خونه بمونم با کلی کلنجار با خودم بالاخره شال  و کلاه کردم و زدم بیرون.سوار تاکسی شدم و تقریبا وسط های شهر پیاده شدم و زدم به پیاده رفتن.توی راه تصمیم گرفتم برم کتابفروشی ها و یکمی وقتم رو اونجا بگذرونم و شاید چند تایی هم کتاب گرفتم.خلاصه قرعه به نام شهرکتاب افتاد و رفتم توی کتابفروشی.آخ که چه حالی می برن این کتابدارها .واقعا بین این همه کتاب حس آدم گرسنه ای رو داشتم که توی مخزن انواع غذاهای خوشمزه ست و حالا نمیدونه از کجا شروع کنه.کلی کتابا رو وارسی کردم ،کتابهای جدید ، شاعر ها و شاعره های جدید و نویسنده های جدید...

چیزی که ذهنم رو مشغول کرد این بود که یه سری نویسنده جدید پیدا شده که البته جسارت نباشه نوشته هاشون فقط بدرد بچه های دوران دبیرستان میخوره و فکر کنم همون ها هم با خوندن این رمانهای جور واجور قید درس و مدرسه رو میزنن و بفکر دست و پا کردن یه عشق یا یه همچین چیزی واسه خودشون میشن...

وقتی فکر می کنم که بعضی نوسندگان معاصر ما چه رمانهای غنی و زیبایی نوشتن و بعضی ها حتی اسم اون ها رو نمیدونن خیلی ناراحت می شم .کتابهای غنی جلال آل احمد یا سیمین دانشور و یا...

خلاصه چیز بدتری که مهم بود و بنظرم خیلی ظلم در حق جامعه رسید این بود که کتابهای خوب فوق العاده گرون بودن  و بنظر ناشرین و یا مسئولین امر چطور توی یک جامعه ای که بیکاری بیداد می کنه یک جوان دانشجو و یا کسی که به کتاب علاقه داره میتونه کتاب تهیه کنه و مطالعه داشته باشه؟؟!!توی جامعه ای که پدر یک خانواده بجای اینکه هزینه یک شاهنامه خدا تومنی رو بده و  بزاره توی خونه با پولش میتونه مایحتاج روزانه منزل رو تهیه کنه.هر چند که توی جامعه ما مطالعه در حد خوندن تکه روزنامه های دور سبزی یا مجله های تاریخ گذشته و اینجور نشریه ها محدود شده!!!!

خلاصه هر چی گله و شکایت کنم کم گفتم که این حرف جامعه ست نه من تنها.

به هر ترتیبی بود بین این همه کتاب خوب و به قولی دریای کتاب دو تا کتاب انتخاب کردم و خریدم و اروم اروم و پیاده حرکت کردم و نمیدونی توی بی حواسی کجا ها که نرفتم...

بین راه و توی پیاده روی به یک آرزوی بزرگم فکر می کردم ،همیشه دوست دارم اگه قراره شغل دیگه ای داشته باشم چقدر دوست دارم که یک کتابفروشی توی یک خیابون دنج و خلوت داشته باشم ، اونوقت صبح زود میرم سر کارم و کتاب می خونم تا ....

آدم وقتی خل میشه هزار تا فکرای جور واجور میاد به سرش و این یه راهه واسه فراموشی...چقدر دلم میخاد الان توی جاده های شمال باشم...

به قول شاعر: اشک در چشمان من طوفان غم دارد  ****  خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

دوستان ببخشید که این همه چرت و پرت نوشتم اینجوری ذهنم از موضوعات دوروبرش کلی منحرف میشه...خوش باشید و پایدار


نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1390 ساعت 08:04 ب.ظ توسط نرگس الف نظرات |


Design By : Pichak